تبليغاتX
شـــــــــــعرهــــــــای عـــاشقــانــه

شـــــــــــعرهــــــــای عـــاشقــانــه

اس ام اس عاشقانه،دانلود،شعرهای عاشقانه،موزیک

دو دوســــت

دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي كردند بين راه بر سر موضوعي اختلاف پيدا كردند و به مشاجره پرداختند يكي از آنها از سر خشم، بر چهره ديگري سيلي زد دوستي كه سيلي خورده بود، سخت آزرده شد ولي بدون آن كه چيزي بگويد، روي شن هاي بيابان نوشت: «امروز بهترين دوست من، بر چهره ام سيلي زد آن دو كنار يكديگر به راه خود ادامه دادند تا به يك آبادي رسيدند. تصميم گرفتند قدري آنجا بمانند و كنار بركه آب استراحت كنن د ناگهان شخصي كه سيلي خورده بود، لغزيذ و در بركه افتاد. نزديك بود غرق شود كه دوستش به كمكش شتافت و او را نجات داد. بعد از آن كه از غرق شدن نجات يافت، بر روي صخره اي سنگي اين جمله را حك كرد: «امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داددوستش با تعجب از او پرسيد: بعد از آنكه من با سيلي تو را آزردم، تو آن جمله را روي شن هاي صحرا نوشتي ولي حالا اين جمله را روي صخره حك مي كني؟ ديگري لبخندي زد و گفت: وقتي كسي ما را آزار مي دهد، بايد روی شن هاي صحرا بنويسيم تا بادهاي بخشش، آن را پاك كنن ولي وقتي كسي محبتي در حق ما مي كند بايد آن را روي سنگ حك كنيم تا هيچ بادي نتواند آن را از ياد ها ببرد

 ابــــرو گـــونـــدش

 

فــــــــرشـــتـــه

 

 

دوســتــت دارم

نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام۰ اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

هرگاه شعله مي گيري از بيرون تا درونم ازمي دانم تا نمي دانم هايم را زير و زبر مي کني عجيب تر آنکه هرگزدرمن غروب نکرده اي چه شامگاهان، چه روزهاي ابري در من باريده اي بيش از آنچه آسمان بر زمين در من ريشه داري از چشم تا دل خورشيد را مي دانم که آتش است تو را نه او هر روز غروب مي کند وتو هر لحظه در من مي زايي هزار خورشيد بي غروب را هزار بار لذت اولين بار عاشق شدن را در تو چيزي هست که نمي دانم

چی بگم باز بگم دوست دارم باز بگم دیوونتم عاشقتم چی بگم ازعشق همیشه ماندگار بگم یا ازآرزوهای محال عشقی که من به تو دارم همیشه موندگاره اما رسیدن به تو آرزوی محاله تو بمون با دل خوشیهات من میمونم با دلواپسیهام ... تو بمون با عشقه همیشه موندگار من میمونم با آرزوهای محال

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط مــــاهـــــان  | 

دانلود موزیک (کامران و هومن)

دانلود موزیک کامران و هومن به سفارش ادد لیست های گلم

دانلود با کیفیت ۱۲۸ k

Dooset Daram (Kheyli Ziyaad) ۱

Kheyli Mamnoon ۲

Mano Bebakhsh (DJ Payami Remix) ۳

Oon Ba Man (Dj Payami Remix) ۴

Oonike Mikhastam (Cameron Cartio Remix) ۵

Ba Tashakor Az Shoma (Dj Payami Remix) ۶

Mano Bebakhsh (Cameron Cartio Remix) ۷

دانلود با کیفیت ۲۴ k

Dooset Daram (Kheyli Ziyaad) 1

Kheyli Mamnoon 2

Mano Bebakhsh (DJ Payami Remix) 3

Oon Ba Man (Dj Payami Remix) 4

Oonike Mikhastam (Cameron Cartio Remix) 5

Ba Tashakor Az Shoma (Dj Payami Remix) 6

Mano Bebakhsh (Cameron Cartio Remix) 7

دوستان هر آهنگ و برنامه ای خواستین بگین براتون بزارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط مــــاهـــــان  | 

سلام به همه دوستانم بعد از کلی مدت که وبلاگم هک شده بود امروز پسش گرفتم و از این به بعد تو همین وبلاگ شروع به کار می کنم اینم آدرس وبلاگه دیگم www.taranome-ashk.blogfa.com خوشحال میشم سر بزنین

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 11:34 قبل از ظهر  توسط مــــاهـــــان  | 

خـــشــم

پسر بچه ای که اخلاق خوبی نداشت. پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت: هر بار عصبانی میشود باید یک میخ به دیوار بکوبد. روز اول پسر بچه سی و هفت میخ به دیوار کوبید. طی چند هفته بعد همانطور که یاد میگرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند تعداد میخ های کوبیده شده به دیوارکمتر میشداو فهمید که مهار کردن عصبانیتش اسان تر از کوبیدن میخ ها به دیوار است.او این نکته را به پدرش گفت و پدر هم پیشنهاد کرد که از این به بعد هر روز که میتوهند عصبانیتش را کنترل کند یکی از میخ ها را از دیوار بیرون اورد. روزها گذشت و پسر بچه سرانجام توانست به پدرش بگوید که تمام میخ ها را از دیوار بیرون اورده است. پدر دست پسر بجه را گرفت و به کنار دیوار برد و گفت:<< پسرم تو کار خوبی انجام دادی. اما به سوراخ های دیوار نگاه کن. دیوار دیگرهرگز مثل گذشته اش نمی شود. وقتی تو در هنگام عصبانیت حرفهای بدی می زنی ان حرفها هم چنین اثاری به جا می گذارند. مثل این می مونه که تو چاقویی در دل انسانی فرو کنی و ان را بیرون بیاوری اما هزاران بار عذر خواهی هم فایده ندارد ان زخم سر جایش است. زخم زبان هم به اندازه زخم چاقودردناک است >>

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 3:20 بعد از ظهر  توسط مــــاهـــــان  | 

عـــکـس عــاشــقـانـه

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 3:12 بعد از ظهر  توسط مــــاهـــــان  | 

مــــهـدی و پــدرش

مهدی پسر بچه لاغر اندامی بود که عاشق فوتبال بود و در تمام تمرینها او سنگ تمام میگذاشت اما چون جثه اش نصف سایر بچه های تیم بودتلاشهایش به جایی نمیرسید درتمام بازیها مهدی روی نیمکت می نشست اما اصلا پیش نمی امد در مسابقه ای بازی کند مهدی که خونشون چسبیده بود به خونه ما با پدرش تنها زندگی میکرد و رابطه ویژه ای بین اووپدرش وجود داشت گرچه مهدی همیشه هنگام بازی درروی نیمکت کنار زمین می نشست اما پدرش همیشه در بین تماشاچیان بود و مهدی را تشویق میکرد مهدی در هنگام ورود به راهنمایی هم کلاس من بود. پدرش همچنان در مسابقات مهدی را تشویق می کردکه به تمریناتش ادامه بدهد گرچه به مهدی میگفت: که اگر دوست ندارد مجبور نیست ادامه بدهد اما مهدی که عاشق فوتبال بود تصمیم داشت ان را ادامه بدهد او در تمام تمرینها حداکثر تلاشش را میکرد به این امید که وقتی بزرگتر شد بتواند در مسابقات شرکت کند در مدت دوره راهنماییش او در تمام تمرینها شرکت میکرد اما همچنان یه نیمکت نشین باقی ماند پدر وفا دارش همیشه درمیان تما شاچیان بود و همواره او را تشویق میکرد پس از اتمام دوره راهنمایی ما وارد دبیرستان شدیم مهدی باز هم تصمیم داشت فوتبال را ادامه دهد و مربی هم با تصمیم او موافقت کرد زیرا او همیشه با تمام وجود در تمرینها شرکت میکرد و علاوه بران به سایر بازیکنان هم روحیه میداد مهدی درمدت دو سال دبیرستان هم در تمامی تمرینها شرکت کرد اما هرگز در هیچ مسابقه ای بازی نکرد در یکی از روزهای مسابقه نیمه نهایی که در تهران برگزار میشد زمانی که من ومهدی برای اخرین مسابقه به محل تمرین میرفتیم مربی با یه نامه که در دستش بود امد مهدی نامه را خواند و سکوت کرد او در حالی که بغض کرده بود و سعی میکرد که ارام باشد اهسته با بغضی سنگین گفت: پدرم امروز صبح فوت کرده است اشکالی ندارد امروز در تمرین شرکت نکنم؟ مربیمان دستش را با مهربانی روی شانه های مهدی گذاشت و گفت پسرم این هفته را استراحت کن حتی برای اخرین بازی در روز شنبه هم لازم نیست بیایی روز شنبه فرا رسید مهدی به ارمی وارد رختکن شد و وسایلش را کناری گذاشت منو مربی و بازیکنان از دیدن دوست وفا دارمان حیرت زده شده بودیم مهدی به مربی گفت: لطفا اجازه دهید من امروز بازی کنم فقط همین یک روز. مربی وانمود کرد که حرفهای او را نشنیده است امکان نداشت او بگذارد ضعیف ترین بازیکن تیمش در مهمترین مسابقه بازی کند اما مهدی به شدت التماس میکرد مربی هم به خاطر التماسهای مهدی دلش به او سوخت و گفت باشد میتوانی بازی کنی مربی و بازیکنان وتماشاچیان نمی توانستند انچه را میدیدند باور کنند مهدی که هرگز پیش از ان در هیچ مسابه ای بازی نکرده بود تمام حرکاتش بجا و مناسب بود تیم مقابل به هیچ ترتیبی نمیتوانست او را متوقف سازد او میدوید پاس می داد و به خوبی دفاع می کرد در دقایق پایانی بازی او پاسی به من داد که منجر به قول شد و در نتیجه برد تیم شد بازیکنان او را روی دستهایشان بالا بردند و تماشاچیان به تشویق منو مهدی کردند اخر بازی وقتی تما شاچیان ورزشگاه را ترک کردند مربی دید که مهدی تنها در گوشه ای نشسته است مربی گفت: پسرم من نمی توانم باور کنم . تو فوق العاده بودی بگو ببینم چطور توانستی به این خوبی بازی کنی؟ مهدی در حالی که اشک چشمانش را پر کرده بود پاسخ داد: میدانید که پدر من فوت کرده است ایا میدانستید او نابینا بود؟ سپس لبخن تلخی بر لبانش نشست و گفت پدرم به عنوان تماشاچی در تمام مسابقه ها شرکت می کرد اما امروز اولین باری بود که او می توانست به راستی مسابقه را ببیند و من میخواستم به او نشان بدهم که میتوانم خوب بازی کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 1:36 قبل از ظهر  توسط مــــاهـــــان  | 

کــــوچـــولـــوی نـــاز

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 1:34 قبل از ظهر  توسط مــــاهـــــان  | 

اگــــــــــر....

 

 

نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام۰ اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 1:19 قبل از ظهر  توسط مــــاهـــــان  | 

الکلنگ بازی هم به مد روز میره جلو

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 3:31 بعد از ظهر  توسط مــــاهـــــان  | 

کــــــوچــــولـــــوی نــاز

زود باش نظر بده

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط مــــاهـــــان  | 

مــــاهـــان کـــوچــــولـــو


 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 1:40 قبل از ظهر  توسط مــــاهـــــان  | 

شکلک مخفی یـــــاهـــــو

I don't know - New! :-??
not listening - New! %-(
pig :@)
cow 3:-O
monkey :(|)
chicken ~:>
rose @};-
good luck %%-
flag **==
pumpkin (~~)
coffee ~O)
idea *-:)
skull 8-X
bug =:)
alien >-)
frustrated :-L
praying [-O<
                                            
money eyes $-)
whistling :-"
feeling beat up b-(
peace sign :)>-
shame on you [-X
dancing \:D/
bring it on >:/
hee hee ;))
chatterbox :-@
not worthy ^:)^
oh go on :-j
star (*)
hiro o->
billy o=>
april o-+
yin yang (%)

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 7:17 بعد از ظهر  توسط مــــاهـــــان  | 

زنـــــــــدگــی

 

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید میگویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد:از میان بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام او در انتظارتوست و از تو نگهداری خواهد کرد اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه ینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن وآواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند خداوند لبخند زد : فرشته تو برایت آواز خواهد خواندو هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد وشاد خواهی بود کودک ادامه داد:من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمیدانم ؟ خداوند او را نوازش کرد وگفت:فرشته تو زیباترین و شیرینترین کلمه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی کودک با ناراحتی گفت:وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟ خداوند برای این سوال هم پاسخ داشت فرشته ات دست هایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی کودک سرش را برگرداند و پرسید :شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند چه کسی از من محا فظت خواهد کرد ؟ فرشته ات از تو موا ظبت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود کودک با نگرانی ادامه داد:اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود خداوند لبخند زد وگفت:فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت گر چه من همواره در کنار تو خواهم بود در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد کودک می دانست که باید بزودی سفرش را آغاز گند او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:خدایا باید حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوئید خداوند شانه او را نوازش کردو پاسخ داد:نام فرشته ات اهمیتی ندارد براحتی می توانی او را مادر صدا کنی .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 3:41 بعد از ظهر  توسط مــــاهـــــان  | 

ســر قــرار مـنـتـظــــرم

سر قرار منتظرم
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط مــــاهـــــان  | 

شــعـرهـایی از دفـــتـر خــاطــراتــم

 

دروغ و خيانت رو هك كن__ از انسانيت كپي بگير و سند توآ ل كن__ با صداقت و وفا و معرفت چت كن__ از زيباترين خاطره زندگي وب بگير__تو پروفايل قلبت يه قلبه تير خورده بذار و بگو عاشق عشق هستي__و عاشق عشق باشين_در مسنجر قلبت عشق رو اد كن __وبه احساسات زيبايي پي ام بده__غم رو ديلت كن__و واژه بدي رو رينيم كن__براي غرورت آف بزار و بگو بشينه آخه (دنيا دو روزه)

واسه شكستن يه دل فقط يه لحظه وقت مي خواد.اما واسه اينكه از دلش در بياريشايد هيچ وقت فرصت نداشته باشي... ميشه مثل يه قطره اشك بعضي ها رو از چشمت بندازي ، ولي هيچ وقت نمي توني جلوي اشك وبگيري كه با رفتن بعضي ها از چشمت جاري ميشه

اگه يكي رو ديدي وقتي داري رد ميشي بر مي گرده ونگات مي كنه بدون براش مهمي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري ميرفتي بر مي گردو با عجله مياد به سمتت بدون براش عزيزي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي بر مي گردو نگات مي كنه بدون واسش قشنگي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه مي كني مياد با هات اشك مي ريزه بدون دوستت داره

اگه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت این منم چون گل یاس نشستم سر راهت تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم اگه من نمردم از عشق تو بدون که روسیاهم اگه عاشقی یه درده چه کسی این درد ندیده تو بگو کدام عاشق رنج دوری ندیده اگه عاشقی گناهه ما همه غرق گناهیم میون این همه آدم یه غریب و بی پناهیم تو ببین به جرمه عشقت پره پروازمو بستند تو ندیدی منه مغرور چه بی صدا شکستم

روزي تمام احساسات آدمي گرد هم جمع مي شن و غايم موشک بازي ميکنن ديوانگي چشمميذاره همه مي رن غايم ميشن تنبلي اون نزديکا غايم ميشه حسادت ميره اون ور غايم ميشه عشق مي ره پشت يه گل رز ديوانگي همه رو پيدا مي کنه به جز عشق حسادت عشق رو لو ميده و به ديوانگي ميگه که رفت پشت گل رز عشق نمياد بيرون ديوانگي هرچي صدا مي زنه عشق بيا بيرون ديوانگي هم يه خنجر ور ميداره همينطور رز رو با خنجرش مي زنه تا عشق پيدا بشه يک دفعه عشق ميگه آخ چشمو کور کردی ديوانگي اشک مي ريزه به دست و پاي عشق بهش مي گه من چشم تو رو کور کردم تو هر کاري بگي من انجام ميدم عشق فقط يک چيز از اون می خواد بهش مي گه با من هم درد شو از اون وقت به بعد ديوانگي هم درد عشق کور شد و بس

هميشه به من مي گفت زندگي وحشتناک است ولي يادش رفته بود که به من مي گفت تو زندگي من هستي روزي از روزها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه خورشيد در اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا باراني بود و خورشيدي در اسمان معلوم نبود شبي از شبها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه ستاره هاي اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا ابري بود وستاره اي در اسمان نبود خواستم براي از دست دادنش قطره اي اشک بريزم ولي حيف تمام اشکهايم را براي بدست اوردنش از دست داده بودم

هر وقت که دل کسي رو شکستي روي ديوار ميخي بکوب تا به يادت باشه که دلشو شکستي هر وقت که دلشو بدست اوردي ميخ را از روي ديوار در بيار اخه دلشو بدست اوردي اما چه فايده جاي ميخ که رو ديوار مونده

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط مــــاهـــــان  | 

پــسـر فــداکــــــار

 

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 11:25 قبل از ظهر  توسط مــــاهـــــان  | 

شــــعــله

 

هرگاه شعله مي گيري از بيرون تا درونم ازمي دانم تا نمي دانم هايم را زير و زبر مي کني عجيب تر آنکه هرگزدرمن غروب نکرده اي چه شامگاهان، چه روزهاي ابري در من باريده اي بيش از آنچه آسمان بر زمين در من ريشه داري از چشم تا دل خورشيد را مي دانم که آتش است تو را نه او هر روز غروب مي کند وتو هر لحظه در من مي زايي هزار خورشيد بي غروب را هزار بار لذت اولين بار عاشق شدن را در تو چيزي هست که نمي دانم

چی بگم باز بگم دوست دارم باز بگم دیوونتم عاشقتم چی بگم ازعشق همیشه ماندگار بگم یا ازآرزوهای محال عشقی که من به تو دارم همیشه موندگاره اما رسیدن به تو آرزوی محاله تو بمون با دل خوشیهات من میمونم با دلواپسیهام ... تو بمون با عشقه همیشه موندگار من میمونم با آرزوهای محال

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 5:12 بعد از ظهر  توسط مــــاهـــــان  | 

گــــل عـــشـــق

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط مــــاهـــــان  | 

گــفــــتــم....

می گفت عا شقم ، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم...
او رفت و تنها ماند ....
زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد...
از او پرسیدم از عشق چه می دانی ؟ برایم از عشق بگو....
گفت:عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد!!!
گفت:عشق آسو دگيست ,خيال است...خيالی خوش...
گفت:ماندن است ....فرو رفتن در خود است....
گفت:خواستن و گرفتن و برای خود کردن است....
گفت: عشق ساده ست ، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود....
گفت: عشق دروغی بیش نیست....

*********************************

گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی........
گفتم:عشق یک ماجراست ، ماجرایی که باید آن را بسازی....
گفتم:عشق درد است ...
گفتم:عشق رفتن است عبور است ، نبودن است...
گفتم: عشق تضاد است....
گفتم:عشق جستجوست ، نرسیدن است...... نداشتن و بخشیدن است....
گفتم:عشق آغاز است , دیر است و سخت است....
گفتم:عشق زندگیست ولی از یه نوع دیگه.....

**********************************

 به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام ...
گفتم عشق راز است ....
راز بین من و توست و بر ملا نمی شود ....
هیچ وقت پایان نمی یابد . مگر به مرگ.....
آهی سردی کشید....
دیگه هیچی نگفت....
سرشو انداخت پائین و آروم از پیشم رفت.....
+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط مــــاهـــــان  | 

اگـــــــــر....

 

اگر روزي من مُردم و تو مرا دوست داشتي هر پنجشنبه به مزارم بيا گل سرخي بر روي قبرم بگذار تا هميشه آن گل سرخي را كه به تو داده بودم به خاطر بياورم... ولي اگر تو مُردي من فقط يكبار بر مزارت مي آيم و آن دسته گل سفيد مريم را كه با خون خود سرخ خواهم كرد را برايت هديه مي كنم و عاشقانه در كنارت جان مي سپارم تا بداني هيچ وقت تنها نيستي

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط مــــاهـــــان  | 

زندگی...

هرگز فراموش نمي كنم سخناني را كه از چشمان تو شنيدم. مي گويند چشم ها هرگز دروغ نمي گويند اما من شيرين ترين دروغ ها را از چشمان تو شنيدم آن هنگام كه مي گفتند: دوستت دارم

زندگی چیست ؟ بارها از خودپرسیده ام زندگی چیست ؟زندگی بدون عشق خرمنی را می ماند که دستخوش آتش شد وبعد خاکستری بجا می ماند . به راستی زندگی چیست ؟گل سرخی که شبنم بهار مروارید نشانش کرده یا شکوفه های بهاری که الماسهای درخشان باران شستشویشان میدهد... یا نسیم بهاری است که گیسوان شبرنگ وچهره ی نقره فام دلبران را بوسه باران می کند . راستی زندگی چیست ؟در پاسخ این سوال ندایی در اعماق قلبم فریاد می کشد که : دوست من زندگی شکوه است .زندگی زیباست .زندگی رنگین است . زندگی عشق است .محبت است .زندگی صفا ویکرنگی است .آری زندگی این است وتاهست همین است ...

گریه کردم تابدونی زندگی بی غم نمی شه اگه دستم روبگیری ازغرورت کم نمی شه سفر کردم که ازیادم بری دیدم نمی شه اخه عشق یه عاشق با ندیدن کم نمی شه

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط مــــاهـــــان  | 

بـــرگی از دفــتـــــــر خـــاطـــــراتـــــم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 7:13 بعد از ظهر  توسط مــــاهـــــان  | 

دفــتــــر خــــاطـــــرات

 

به چشمانت بياموز ؛که هرکس ارزش ديدن نداردبه دستانت بياموز ،که هرگل ارزش چيدن نداردبه قلبت بياموز که هر کس کنج آن جايي ندارد


اگه زنبور نيشت زد ناراحت نشوچون اونم فهميده تو گلي عزيزم


هميشه کسي رو انتخاب کن که اونقدر قلبش بزرگ باشه که نخواهي براي اينکه تو قلبش جا بگيري خودت رو کوچک نکني


بی تو دنیا چه غم انگیزه برام لحظه ها لحظه ها غروب پائیزه برام تموم دنیا که مال من باشه بی تو بی تو مثل خاک نا چیزه برام تو اون ستاره تو شبهام نمی یاد دیگه خواب به چشمام می خوام که گریه کنم کار شکوه کنم تو نیستی و بی تو چه تنهام بردم غم را روی لبهام گم شدن شادی ها تو دنیام اسمون که کبوده هیچ وقت کسی نبوده گوش بده یه لحظه به حرفهام لحظه هام لحظه هام تو رو می یارن به یاد من لحظه ها لحظه ها کجا می رسن به داد من توی باغ غصه ها اسیر می گردم به دور اخرین داد می زنم دستم بگیر می دونم دل رومی دم فریب دلم می خواد بمیرم شاید اروم بگیرم بگیرم دستها تو تو دستهام دلم می خواد بمیرم شاید اروم بگیرم بگیرم دستها تو تو دستهام


زندگي شهد گلي است که زنبور زمانه مي مکدش انچه مي ماند عسل خاطرها ست


 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 7:11 بعد از ظهر  توسط مــــاهـــــان  | 

اگــــر...

 

اگر مدیر بودم یکی از شرایط ثبت نام را عشق می گذاشتم اگر دبیر ریاضی بودم عشق را با عشق جمع می کردم اگر معمار بودم قصری از عشق می ساختم اگر سارق بودم فقط عشق می دزدیدم اگر بیمار بودم تنها شربتی که می نوشیدم فقط شربت عشق بود اگر درجه دار بودم فقط به عشق سلام می دادم اگر پلیس بودم هرگز عشق را جریمه نمی کردم اگر خلبان بودم در اسمان عشق پرواز می کردم اگر دبیر ورزش بودم به بچه ها می گفتم با عشق نرمش کنید اگر خواننده بودم فقط از عشق می خواندم اگر ناخدا بودم همیشه در ساحل عشق لنگر می انداختم اگر نجار بودم عشق را قاب می گرفتم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 7:6 بعد از ظهر  توسط مــــاهـــــان  | 

گــــوگـــوش

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 11:36 قبل از ظهر  توسط مــــاهـــــان  | 

بــنــام تـنــهـا مـکـانـیـک قـلـبـهـای تـصـادفـی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 11:35 قبل از ظهر  توسط مــــاهـــــان  | 

عــشـق


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط مــــاهـــــان  | 

مـــــاهـــان و مـــحـــــدثـــه






+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط مــــاهـــــان  | 

فــقــط بـه خــاطـر تـــو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط مــــاهـــــان  | 

کــاشـکی...

کاشکي مانيتورت بودم هميشه رخ به رخت بودم...... کاشکي که کيبورتت هميشه زير انگشتات بودم.......کاشکي که هدفونت بودم هميشه در گوشت بودم .......کاشکي که موست بودم هميشه تو مشتت بودم .. ....کاشکي پسووردت بودم هميشه توي فکرت بودم


انسان با سه بوسه تکميل مي شود 1-بوسه مادر که با آن با يه عرصه خاکي مي گذاري 2- بوسه عشق که يک عمر با ان زندگي مي کني 3- بوسه خاک که با ان با به عرصه ابديت مي گذاري


يه روز تو كافي نت بودم كه تو بهم پي‌ام دادي يه روز تو با من چت كردي، فرداش آي‌ديم رو هك كردي بگو برات من چي بودم؟ يه friend مجازي؟ كهنه شدم رفتي حالا دنبال دوست تازه‌اي رفتي و پي‌ام دادي از هك كردنم ملالي نيست رفتي با يكي ديگه چت كردي هيچ خيالي نيست يه روزم نوبت من ميشه بهت پي‌ام بدم ببيني كه هكت كردم، تو ليستم اصلا add اي نيست


 هر وقت کسي دلتو شکست اونو ببخش چون حتما کسي پيدا ميشه که دل اونو هم بشکنه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط مــــاهـــــان  |